Toggle stanza 1
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
1

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

2

بگذار که این عاشق دلسوخته بی تو

یک لحظه نماند که به یک جای نماند

3

ترسم که به کام دل دشمن بنشینم

با آنکه فلک با تو به کامم بنشاند

4

فریاد که از تشنگیم جان به لب آمد

کس نیست که آبی به لب تشنه رساند

5

فریاد که بیداد ز حد بردی و از تو

فریادرسی نیست که دادم بستاند

6

دیوانه در سلسله، گر بوی تو یابد

دیوانه شود، سلسله در هم گسلاند

7

وقت است که بیدار شود دیده بختم

وز چنگ غم و درد و عذابم برهاند

8

آسان شود این مشکل درویش تو امشب

کاحوال جهان جمله به یک حال نماند

9

ما بنده خسرو که به سختی بنهد دل

هم عاقبتش بخت به مقصود رساند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر را

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 42

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 647

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 652

هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند او را اندیشهٔ معقول روی می‌نماید «اگر آنجا روم مصلحت‌ها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می‌کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

رومیفیه ما فیهفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 217

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218

پادشاهی پارسایی را دید.

گفت: هیچت از ما یاد آید؟

سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور