پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر را

خواهد که نماند پدر و مال بماند

خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراث

خواهد که کشندش که دیت هم بستاند

کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد .کنیزک گفت: آنچه خواجه من با من می کند می خواهی؟ گفت: بلی! گفت: بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند!

کودکی را پدر آمد ز سفر

هر که کردش ز در خانه گذر

گفت: ای خواجه بده سیم و زرم

مژدگانی قدوم پدرم

زیرکی گفت بدو کای فرزند

مقدم او همه را نیست پسند

مادرت را ز سفر آمده شوی

مژدگانی ز کس مادر جوی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 528

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 647

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 652

هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند او را اندیشهٔ معقول روی می‌نماید «اگر آنجا روم مصلحت‌ها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می‌کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

رومیفیه ما فیهفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 217

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218

پادشاهی پارسایی را دید.

گفت: هیچت از ما یاد آید؟

سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور