غزل شمارهٔ 74

Toggle stanza 1
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
1

دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را

مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را

2

بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبال

تو خون من بریز ز بهر ثواب را

3

بوی وصال در خور این روزگار نیست

ضایع مکن به دلق گدایان، گلاب را

4

ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسید

آخر کسی نماند جهان خراب را

5

از چاشنیِ دردِ جدایی چه آگهند

یک شب کسان که تلخ نکردند خواب را

6

طوفان فشان به دیده و قحط وفا به دهر

تقویم حکم کی کند این فتح باب را؟

7

تا گفتمش بکش، ز مژه تیغ رانده بود

ما بنده‌ایم غمزهٔ حاضر جواب را

8

گر خاطرش به کشتن بیچارگان خوش است

یارب که یار ناوک او کن صواب را

9

آفت جمال شاهد و ساقی‌ست بیهده

بدنام کرده‌اند به مستی شراب را

10

خونابه می‌چکاندم از گریه سوز دل

خوش گریه‌ای‌ست بر سر آتش کباب را

11

خسرو ز سوز گریه نیارد نگاه داشت

آری سفالِ گرم به جوش آرد آب را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor