غزل شمارهٔ 201
Toggle stanza 1نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
11
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
تخم خال عیب باشد این زمین ساده را
22
عشرت روی زمین در خاکساری بسته است
بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را
33
بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد
جوش مستی در خم سربسته باشد باده را
44
هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد
از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را
55
از نظر افتادن اغیار، عین رحمت است
شکوه بی موقع بود عضو به جا افتاده را
66
می کند قرب خسیسان پاک گوهر را خسیس
می پرد بهر پر کاهی نظر بیجاده را
77
چون کف بی مغز باشد پیش دریا دل، سبک
زاهد اندازد به روی آب اگر سجاده را
88
نیست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال
اشتها در غیب باشد نعمت آماده را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را
در دل مینا برون گردیست رنگ باده را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 154
کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشردهست نبض جاده را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 155
جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
دل شود شاد از شکست آرزو آزاده را
این سبو از خود برآرد در شکستن باده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 202

