غزل شمارهٔ 155
Toggle stanza 1کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
11
کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشردهست نبض جاده را
22
وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست
کم نسازد میکشی خمیازه جام باده را
33
از زبان خامشی تقریر من غافل مباش
جوهرتیغ است این موج به جا استاده را
44
نیست ممکن رنگ را با بویگل آمیختن
کم رسد گردکدورت دامن آزاده را
55
بیتکلف شعله جولان تمنای توایم
نقش پای ما به رنگ شمع سوزد جاده را
66
شوخی چشمت هماز مژگان توان دیدآشکار
گردن مینا بود رگهای تاک این باده را
77
سینه صافی میکند آیینه را دام مثال
از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را
88
موج درگوهر زآشوب تپشها ایمن است
نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را
99
زندگی نذر فناکن از تلاش سوده باش
حفظ تاکی مشت خاری سوختن آماده را
1010
ساز خسّت نیست بیدل بیدرشتیهای طبع
کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
تخم خال عیب باشد این زمین ساده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 201
دل شود شاد از شکست آرزو آزاده را
این سبو از خود برآرد در شکستن باده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 202
قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را
در دل مینا برون گردیست رنگ باده را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 154

