غزل شمارهٔ 154
Toggle stanza 1قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را
11
قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را
در دل مینا برون گردیست رنگ باده را
22
خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شب
ظلمت و نور است یکسان تنبهغفلتداده را
33
ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق
نیست خطی جز دریدن نامههای ساده را
44
همچو گوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع کن
چند چون کف بر سرِ آب افکنی سجاده را
55
نیست سرو از بیبری ممنون احسان بهار
بارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را
66
آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی
نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را
77
اشکِ یأسآلوده بود از دیده بیرون ریختم
خاک بر سر کردم این طفل ندامتزاده را
88
هرکجا عبرت سواد خاک روشن میکند
خجلتِ کوریست چشم از نقشِ پا نگشاده را
99
بینفس گشتن طلسم راحت دل بوده است
موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را
1010
بیدل از تسلیم، ما هم صید دلها کردهایم
نسبتی با زلف میباشد سرِ افتاده را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 200
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
تخم خال عیب باشد این زمین ساده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 201
دل شود شاد از شکست آرزو آزاده را
این سبو از خود برآرد در شکستن باده را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 202
کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
ناتوانی سخت افشردهست نبض جاده را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 155

