غزل شمارهٔ 5317
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهام
در بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
بس که شد از گرد کلفت دلنگران غمخانهام
آیه رحمت شمارد سیل را ویرانهام
میگشایم با تهیدستی گره از کار خلق
بر سر مردم ازان فرمانروا چون شانهام
هرکجا هنگامه گرمی است میگردم سپند
در بهاران عندلیب و در خزان پروانهام
سیل در ویرانی من بیگناه افتاده است
آب برمیآورد چون چشم از خود خانهام
در مذاق من شراب تلخ آب زندگی است
شیشه چون خالی شد از می پر شد پیمانهام
گرچه از گنج گهر کردم جهان را بینیاز
نیست شمعی غیر چشم جغد در ویرانهام
گر نشوید ابر صائب نامه اعمال من
میکند پاک از گناهان گریه مستانهام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام
سوختن خرمن کنید از حاصل پروانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1989
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام
ریشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
تا دچار نازکرد آن نرگس مستانهام
شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1991
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1992
میدهد زیب عمارت از خرابی خانهام
آب در آیینه دارد سیل در ویرانهام
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1995
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهام
جلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5314
از سواد شهر وحشت میکند دیوانهام
میکشد از لفظ دامن معنی بیگانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5315
مومنی را میکند آزاد از قید فرنگ
هرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5316
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

