غزل شمارهٔ 4257
Toggle stanza 1در گلشنی که بند قبای تو وا شود
11
در گلشنی که بند قبای تو وا شود
چندین هزار پیرهن گل قبا شود
22
ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک
در چشم قدردانی من توتیا شود
33
بخت سیه نبرد روانی ز طبع من
از سنگ سرمه آب کجا بی صدا شود
44
می بایدش به تیغ سر خود به طرح داد
هر کس که چون قلم به سخن آشنا شود
55
طغیان نفس بیش شود در توانگری
این مار چون به گنج رسد اژدها شود
66
احسان چرخ سفله نباشد به جای خویش
نعمت نصیب مردم بی اشتها شود
77
گردد به چار موجه کثرت کجا حریف
آیینه ای کز آب گهر بی صفا شود
88
دیوانگی به سنگ ملامت شود تمام
خوش وقت دانه ای که به این آسیا شود
99
صائب گزیده می شود از میوه بهشت
دستی که با ترنج ذقن آشنا شود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

