غزل شمارهٔ 2140

Toggle stanza 1
در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
1

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

آوارگی تیر در آغوش کمان است

2

بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم

شیرازه اوراق دل آن موی میان است

3

این با که توان گفت، که با آن همه نعمت

دل خوردن ما بر فلک سفله گران است

4

گر باد به فرمان سلیمان زمان بود

مجنون ترا ریگ روان تخت روان است

5

روشن گهران از هنر خویش نگویند

اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است

6

مردان حق از دایره چرخ برونند

از چرخ شکایت روش پیرزنان است

7

بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است

ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است

8

ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند

هر چند که بر سفره او یک ته نان است

9

صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود

در حلقه ما سوختگان باد خزان است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور