غزل شمارهٔ 5063
Toggle stanza 1پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
11
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
22
چون شیشه شکسته و تاک بریده ام
عاجز به دست گریه بی اختیار خویش
33
از خاک برگرفته دست قناعتم
عیش چراغ طور کنم با شرار خویش
44
سیل از در خرابه ما راست میرود
تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش
55
تیغ تمام جوهر این کارخانه ام
درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش
66
پیمانه شعور فریبی نیافتم
چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش
77
در قطع راه عشق ندیدم سبکروی
کردم گره به دامن صرصرغبار خویش
88
بال هما و شهپر طاووس نیستم
تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟
99
دایم میانه دو بلا سیرمی کند
هرکس شناخته است یمین و یسار خویش
1010
زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند
برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش
1111
از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی
بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش
1212
صائب دماغ پرتو منت نداشتم
افروختم به آه چراغ مزار خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

