غزل شمارهٔ 5063
Toggle stanza 1پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشه شکسته و تاک بریده ام
عاجز به دست گریه بی اختیار خویش
از خاک برگرفته دست قناعتم
عیش چراغ طور کنم با شرار خویش
سیل از در خرابه ما راست میرود
تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش
تیغ تمام جوهر این کارخانه ام
درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش
پیمانه شعور فریبی نیافتم
چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش
در قطع راه عشق ندیدم سبکروی
کردم گره به دامن صرصرغبار خویش
بال هما و شهپر طاووس نیستم
تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟
دایم میانه دو بلا سیرمی کند
هرکس شناخته است یمین و یسار خویش
زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند
برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش
از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی
بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش
صائب دماغ پرتو منت نداشتم
افروختم به آه چراغ مزار خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ازآب بازی مژه اشکبار خویش
کردیم همچو دامن صحرا کنار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5060
درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5061
حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش
از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5062
Sources
Persian text source: Ganjoor

