غزل شمارهٔ 5063

Toggle stanza 1
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
1

پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش

مردان به دیگری نگذارند کار خویش

2

چون شیشه شکسته و تاک بریده ام

عاجز به دست گریه بی اختیار خویش

3

از خاک برگرفته دست قناعتم

عیش چراغ طور کنم با شرار خویش

4

سیل از در خرابه ما راست میرود

تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش

5

تیغ تمام جوهر این کارخانه ام

درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش

6

پیمانه شعور فریبی نیافتم

چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش

7

در قطع راه عشق ندیدم سبکروی

کردم گره به دامن صرصرغبار خویش

8

بال هما و شهپر طاووس نیستم

تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟

9

دایم میانه دو بلا سیرمی کند

هرکس شناخته است یمین و یسار خویش

10

زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند

برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش

11

از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی

بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش

12

صائب دماغ پرتو منت نداشتم

افروختم به آه چراغ مزار خویش

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…