غزل شمارهٔ 5061
Toggle stanza 1درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش
انجم به آفتاب شب تیره را رساند
دارم امیدها به دل داغدار خویش
تا یک دل گرفته بود دربساط خاک
چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش
انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب
ورنه شکستمی گهر آبدار خویش
از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن
یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
سنگ تمام درکف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش
دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز
شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش
صائب چه فارغ است زبی برگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ازآب بازی مژه اشکبار خویش
کردیم همچو دامن صحرا کنار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5060
حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش
از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5062
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5063
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor

