غزل شمارهٔ 5061
Toggle stanza 1درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
11
درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش
22
انجم به آفتاب شب تیره را رساند
دارم امیدها به دل داغدار خویش
33
تا یک دل گرفته بود دربساط خاک
چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش
44
انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب
ورنه شکستمی گهر آبدار خویش
55
از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن
یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
66
سنگ تمام درکف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش
77
دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز
شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش
88
صائب چه فارغ است زبی برگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آڈیو
0:000:00
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

