غزل شمارهٔ 3
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ای که انکار کنی عالم درویشان را
11
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
22
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست
که به شمشیر میسر نشود سلطان را
33
طلب منصب فانی نکند صاحب عقل
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
44
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند
وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
55
آن به در میرود از باغ به دلتنگی و داغ
وین به بازوی فرح میشکند زندان را
66
دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد
مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را
77
جان بیگانه ستاند ملکالموت به زجر
زجر حاجت نبود عاشق جان افشان را
88
چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود
عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را
99
در ازل بود که پیمان محبت بستند
نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
1010
عاشقی سوختهٔ بی سر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
1111
نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را
1212
پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را
1313
سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار
وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 542
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17

