غزل شمارهٔ 17
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
11
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
22
سروبالایِ کمانابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
33
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
44
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را
55
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را
66
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
77
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
88
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم این درمان را
99
پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
1010
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
1111
سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیرست که گویی بود این میدان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 542
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 3

