غزل شمارهٔ 407
Toggle stanza 1چَشْمِ پُرنور که مَسْتِ نَظَرِ جانان است
11
چَشْمِ پُرنور که مَسْتِ نَظَرِ جانان است
ماه اَز او، چَشْم گِرِفْتهست و فَلَک، لَرْزان است
22
خاصِه، آن لَحْظِه کِه اَز حَضْرَتِ حَق، نور کِشَد
سِجْدِهگاهِ مَلَک و قِبْلِهیِ هَر اِنْسان است
33
هَر کِه او، سَر نَنَهَد بَر کَفِ پایَش، آن دَم
بَهْرِ ناموسِ مَنی، آن نَفَس، او، شِیْطان است
44
وَ آنْک، آن لَحْظِه نَبینَد اَثَرِ نور، بَر او
او، کَم اَز دیو بُوَد؛ زانْک تَنِ بیجان است
55
دِل بِه جا دار دَر آن طَلْعَتِ باهِیْبَتِ او
گَر تو، مَرْدی که رُخَش، قِبْلِهگَهِ مَرْدان است
66
دَسْت بَرْدار زِ سینِه، چِه نِگَه میداری؟
جان دَر آن لَحْظِه بِدِه شاد کِه مَقْصود، آن است
77
جُمْلِه را آب دَرْاَنْداز و دَر آن آتَش شو
کآتَشِ چِهْرِهیِ او، چِشْمِهگَهِ حِیْوان است
88
سَر بَرآوَر زِ میانِ دِلِ شَمْسِ تَبْریز
کاو خَدیوِ اَبَد و خُسْروِ هَر فَرْمان است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1485
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
گرچه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1490

