غزل شمارهٔ 408
Toggle stanza 1آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
11
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
22
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
صافیست و مثل درد به پستی بنشست
33
لذت فقر چو بادهست که پستی جوید
که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست
44
تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست
پس سزای متکبر سر بیذوق بس است
55
گریه شمع همه شب نه که از درد سرست
چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
66
کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود
چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
77
ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو
طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
88
بحر میغرد و میگوید کای امت آب
راست گویید بر این مایده کس را گله هست
99
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش
در خطابات و مجابات بلیاند و الست
1010
نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت
نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
1111
هله خامش به خموشیت اسیران برهند
ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
1212
لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار
دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 24
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 26
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 79
مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ
عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 21 - خطاب به انگلستان

