غزل شمارهٔ 79
Toggle stanza 1شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
11
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
22
پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست
33
شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست
44
چون بت است آن بتِ قلاشدلِ رهبانکیش
که به شمشیر جفا جز دل عشاق نَخَست
55
اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او
از پس پردهٔ پندار و هوا بیرون جست
66
هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست
که در آن ساعت زنّار چهلکرد نبست
77
گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد
خاکیی را که ازین خاک شود خاکپرست
88
بر در کعبهٔ طامات چه لبیک زنیم
که به بتخانه نیابیم همی جای نشست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست
داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 24
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 26
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 408
مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ
عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 21 - خطاب به انگلستان

