غزل شمارهٔ 2222
Toggle stanza 1سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
11
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
22
چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است
و آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
33
مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق
بادهای کو چو اویس قرنی دارد بو
44
ای بسا فکرت باریک که چون موی شدهست
وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
55
مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است
قطرهای این کند آنک نکند زان دو سبو
66
بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن
بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
«فانکحوا» بیش نخوانده ست ز قرآن و «کلوا»
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 408
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو
بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 795
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 407
کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو
مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6507
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 62
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2218

