غزل شمارهٔ 1967

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
1
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
2
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود
تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
3
تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود
زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
4
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود
جمله سر تا پای تسخر بوده‌ست آن قلتبان
5
هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ
هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان
6
هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق
تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
7
ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند
گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
8
عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است
کو به استهزای آدم شد سیه روی قران
9
تا که بهتان‌ها نهد آن مظلم تاریک دل
خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
10
احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود
موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
11
صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید
دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
12
از ملامت‌های حسادان جگرها خون شود
درد استهزای ایشان داغ‌ها آرد به جان
13
گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی
عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
14
تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده‌ای
تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
15
تا بده است این گوشمال عاشقان بوده‌ست از آنک
در همه وقتی چنین بوده‌ست کار عاشقان
16
گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه
وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
17
عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری
پس سیه باشد هماره چهره‌های روگران
18
بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود
و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
19
همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان
جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
20
عشق نقشی را حسودان دشمنی‌ها می کنند
خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
21
نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی‌نظیر
جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان
22
خاص خاص سر حق و شمس دین بی‌نظیر
فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن

گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1558

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2392

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2394

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2395

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2399

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2400

قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان

گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10

آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان

شد مرا مربوط با هر موی او رگ‌های جان

جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 10

این همایون خانه کامد خانه چشم جهان

روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 20

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور