غزل شمارهٔ 1966

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
1
جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
2
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او
بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
3
زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او
می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
4
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار
در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان
5
جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام
لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان
6
جان و ماه و جان و قالب بی‌نشان شد از میی
کید او از بی‌نشانی بردراند هر نشان
7
خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش
گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان
8
گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد
مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
9
دست مست خم او گر خار کارد در زمین
شرق تا مغرب بروید از زمین‌ها گلستان
10
بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد
در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
11
گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود
چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران
12
گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ
منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
13
تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال
وز تجلی‌های لطفش هم قرین و هم قران
14
در درون مست عشقش چیست خورشید نهان
آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن
15
گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق
سر آن می او نمی‌فرمود الا آن آن
16
هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان‌های ما
تنگ‌های شکر می وش رسد صد کاروان
17
جان من در خم عشقش می بجوشد جوش‌ها
آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
18
چون جهد از جان من القاب او مانند برق
چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان
19
صد هزاران خانه‌ها سازد میش در صحن جان
چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
20
بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان
گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان
21
از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان
جانم از جمله جهان گشته‌ست صحرا بر کران
22
چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد
صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان
23
ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی
ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
24
در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو
این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
25
همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه
خود نبوده‌ست و نباشد بی‌مکان و بی‌اوان

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن

گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1558

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2392

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2394

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2395

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2399

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2400

قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان

گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10

آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان

شد مرا مربوط با هر موی او رگ‌های جان

جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 10

این همایون خانه کامد خانه چشم جهان

روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 20

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور