Toggle stanza 1
عشقست طلسمی که در و بام ندارد
1

عشقست طلسمی که در و بام ندارد

آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد

2

بس حله الوان به قد عشق بریدند

یک جامه به اندازه اندام ندارد

3

بادی که وزد وجد کند مست محبت

عاشق سر سودای می و جام ندارد

4

بس زاویه حال مرا روز لطیف است

تاب نفس صبح و دم شام ندارد

5

آغاز جنونم شد و پایان محبت

کاریست به انجام که انجام ندارد

6

از خویش تسلی نشوم تا رمقی هست

پروانه به جان باختن آرام ندارد

7

کوته نظران در طلب توشه راهند

عرض دو جهان وسعت یک گام ندارد

8

زان دانه مشکین و خط سبز ندیدم

مرغی که دلی در گرو دام ندارد

9

جان زیر لب از پا و سرش بوسه بچیند

کان نخل بهشتی ثمر خام ندارد

10

سرخوش ز لبش بیش شدم کز لب ساغر

می چاشنی تلخی دشنام ندارد

11

عریانی ما را شرف کعبه بپوشد

درویش حرم جامه احرام ندارد

12

جز طبع «نظیری » که حق عشق ادا کرد

کس نیست که در گردن ازو وام ندارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور