غزل شمارهٔ 208
Toggle stanza 1عشقست طلسمی که در و بام ندارد
عشقست طلسمی که در و بام ندارد
آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد
بس حله الوان به قد عشق بریدند
یک جامه به اندازه اندام ندارد
بادی که وزد وجد کند مست محبت
عاشق سر سودای می و جام ندارد
بس زاویه حال مرا روز لطیف است
تاب نفس صبح و دم شام ندارد
آغاز جنونم شد و پایان محبت
کاریست به انجام که انجام ندارد
از خویش تسلی نشوم تا رمقی هست
پروانه به جان باختن آرام ندارد
کوته نظران در طلب توشه راهند
عرض دو جهان وسعت یک گام ندارد
زان دانه مشکین و خط سبز ندیدم
مرغی که دلی در گرو دام ندارد
جان زیر لب از پا و سرش بوسه بچیند
کان نخل بهشتی ثمر خام ندارد
سرخوش ز لبش بیش شدم کز لب ساغر
می چاشنی تلخی دشنام ندارد
عریانی ما را شرف کعبه بپوشد
درویش حرم جامه احرام ندارد
جز طبع «نظیری » که حق عشق ادا کرد
کس نیست که در گردن ازو وام ندارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آنی که چو تو گردش ایام ندارد
سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد
SanaiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 101
پروای خط آن عارض گلفام ندارد
از سادگی این صبح غم شام ندارد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4358
نومیدی ما گردش ایام ندارد
روزی که سیه شد سحر و شام ندارد
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 125
Sources
Persian text source: Ganjoor

