غزل شمارهٔ 209
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1این که دل نامند چون حرزم حمایل کردهاند
این که دل نامند چون حرزم حمایل کردهاند
هیکلی از اضطراب جسم بسمل کردهاند
از کدامین دودمان تا این دلیل افروختند
چرخ را پروانه فانوس محمل کردهاند
این گل از هر شاخ خودرویی نمیآید به بار
تخم یک جا کشته صد جا آب در گل کردهاند
در خیال قید زلف و خال هرکس ماند ماند
فکر دیگر کن که حل عقده مشکل کردهاند
از قدم تا فرق ناز و نوش و بر ابرو گره
خوان دعوت چیدهاند و منع سائل کردهاند
از پی دنیا مشو پویان درین موج سراب
هر نفس نقشی پدید آورده باطل کردهاند
خلق را در هر نفس موت و حیاتی مضمر است
در زلال زندگی زهر هلاهل کردهاند
روی از میدان سربازان بگردان کاهل ذوق
پایکوبان سر نثار راه قاتل کردهاند
ما به چین زلف کشتی بر کنار آوردهایم
عشق دریایی است کِش دیدار ساحل کردهاند
گرد خود گردم که بینم در هوای کیستم
ذرهام اما به خورشیدم مقابل کردهاند
عشق را هنگامه امروز از «نظیری» روشن است
هر طرف از گفتگویش گرم محفل کردهاند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

