غزل شمارهٔ 4358
شاعر: صائب
Toggle stanza 1پروای خط آن عارض گلفام ندارد
11
پروای خط آن عارض گلفام ندارد
از سادگی این صبح غم شام ندارد
22
پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر
یک دانه بغیر از گره دام ندارد
33
با دوری دلها چه کند قرب مکانی
شکر خبر از تلخی بادام ندارد
44
شمشیر کشیدی وبه خونم ننشاندی
افسوس که آغاز تو انجام ندارد
55
غافل مشو ای نخل امید از ثمرخویش
حرفی است که عاشق طمع خام ندارد
66
از شرم در بسته روزی نگشاید
این قفل کلیدی به جز ابرام ندارد
77
از نقش برون آی که آن کعبه مقصود
جز ساده دلی ، جامهء احرام ندارد
88
از پایه خود هر که نهد پای فراتر
مستی است که پروای لب بام ندارد
99
ما در هوس نام چه خونها که نخوردیم
آسوده عقیقی که سر نام ندارد
1010
در خانه دلگیر فلک چند توان بود
فریاد ، که این خانه رَهِ بام ندارد
1111
از تلخی می شکوه مخمور محال است
صائب گله از تلخی دشنام ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

