غزل شمارهٔ 572
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1گهیت از آشنایان یاد ناید
گهیت از آشنایان یاد ناید
چنین بیگانه بودن هم نشاید
که داد آن بخت خوش روزی که ما را
ز در همچون تو خورشیدی در آید
شبم کابستن است از قید اندوه
نپندازم کزو صبحی برآید
مخوان در بوستان و باغم، ای دوست
که آنجا هم دلم کم می گشاید
زبانی می دهم دل را، ولیکن
نهد بر جان ز دیده چند باید
مرا گفتی که جان می باید از تو
من بیچاره را دیگر چه باید
سر آن ناز بازی کردم، ای باد
که مرگ من ترا بازی نماید
رهی بنما که نتوان زیست بی تو
ولیکن خویش را می آزماید
نگیرد جز گرفتاران دل را
غزلهایی که خسرو می سراید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 671
یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابیها فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 682
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 683
چه سرو است آن که بالا مینماید
عنان از دست دلها میرباید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 274
نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275
نگارینی که با ما مینپاید
به ما دلخستگان کی رخ نماید؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشم آن کز گل بزاید
علامہ اقبالارمغان حجازحضور عالم انسانیبخش 5 - موت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

