Toggle stanza 1
گهیت از آشنایان یاد ناید
1

گهیت از آشنایان یاد ناید

چنین بیگانه بودن هم نشاید

2

که داد آن بخت خوش روزی که ما را

ز در همچون تو خورشیدی در آید

3

شبم کابستن است از قید اندوه

نپندازم کزو صبحی برآید

4

مخوان در بوستان و باغم، ای دوست

که آنجا هم دلم کم می گشاید

5

زبانی می دهم دل را، ولیکن

نهد بر جان ز دیده چند باید

6

مرا گفتی که جان می باید از تو

من بیچاره را دیگر چه باید

7

سر آن ناز بازی کردم، ای باد

که مرگ من ترا بازی نماید

8

رهی بنما که نتوان زیست بی تو

ولیکن خویش را می آزماید

9

نگیرد جز گرفتاران دل را

غزلهایی که خسرو می سراید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور