غزل شمارهٔ 274
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه سرو است آن که بالا مینماید
11
چه سرو است آن که بالا مینماید
عنان از دست دلها میرباید
22
که زاد این صورت منظور محبوب
از این صورت ندانم تا چه زاید
33
اگر صد نوبتش چون قرص خورشید
ببینم آب در چشم من آید
44
کس اندر عهد ما مانند وی نیست
ولی ترسم به عهد ما نپاید
55
فراغت زان طرف چندان که خواهی
وزین جانب محبت میفزاید
66
حدیث عشق جانان گفتنی نیست
و گر گویی کسی همدرد باید
77
درازای شب از ناخفتگان پرس
که خوابآلوده را کوته نماید
88
مرا پای گریز از دست او نیست
اگر میبنددم ور میگشاید
99
رها کن تا بیفتد ناتوانی
که با سرپنجگان زور آزماید
1010
نشاید خون سعدی بیسبب ریخت
ولیکن چون مراد اوست شاید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گهیت از آشنایان یاد ناید
چنین بیگانه بودن هم نشاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 572
دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 671
یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابیها فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 682
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 683
نگارینی که با ما مینپاید
به ما دلخستگان کی رخ نماید؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشم آن کز گل بزاید
علامہ اقبالارمغان حجازحضور عالم انسانیبخش 5 - موت
نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275

