غزل شمارهٔ 1138
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس
بنوش باده گلگون به طرف باغ که من
ز پا فتاده ام از دست محنت افلاس
چه حکمت است ندانم که ساقی گردون
مدام خون جگر می دهد مرا از کاس
کسی ز چهره مقصود خود نیافت نشان
ازان زمان که نهادند سرنگون این کاس
به راه کعبه که از هر طرف کمین گاهی ست
اگر ز خویش گذشتی، قدم منه به هراس
کسی به دلق مرقع، کجا شود درویش؟
چو سینه صاف نباشد، چه سود ترک لباس؟
درون چو پاک شود از کدورت اغیار
تو خواه جامه اطلس بپوش، خواه پلاس
حدیث دوزخ و جنت دگر مگو خسرو
وصال یار طلب کن، گذر ازین وسواس
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 180
نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر
بتیم وا تگران آید از در تیماس
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 71
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس
که از دم خوش تو خسته می شود کناس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 307
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
ز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 308
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

