غزل شمارهٔ 307

Toggle stanza 1
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس
1

کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس

که از دم خوش تو خسته می شود کناس

2

خدا به لفظ کنی کاینات می سازد

نمی توان ز ستایش قصور کرد قیاس

3

تعرضی که نماید به نکته های حکیم

خیال کوته جاهل نمی کند احساس

4

وگر ز معنی و لفظیش وحشت افزاید

به اصطلاح حقیقت ندارد استیناس

5

نه اجر اوست که دل بر جفاش خیره کند

کریم خاطر محتاج را چه دارد پاس

6

اگر به مصلحتی کسر نفس باید کرد

ز نقص نیست که از سرب بشکند الماس

7

مرا به مستی دایم قصاص نتوان کرد

می مدام کند لطف ساقیم در کاس

8

محیط اگر همه گوهر کند به دامن ابر

هنوز در خور احسان ابر نیست سپاس

9

مباش رنجه «نظیری » ز طعن تلخ حسود

که هست خشکی و تیزی خار از افلاس

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور