غزل شمارهٔ 180
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست
نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس
رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی
ز غمزه های تو خورده ست خرده الماس
ز اهل زهد ملول است طبع دردکشان
خواص را چه سر صحبت عوام الناس
میان نازکت افزون بود ز فهم عقول
چو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس
جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستم
مساز خرد و منه پیش آسیا دستاس
ز سر صبح ازل می زند نفس جامی
مباد شغل تو جز پاسداری انفاس
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1138
نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر
بتیم وا تگران آید از در تیماس
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 71
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس
که از دم خوش تو خسته می شود کناس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 307
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
ز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 308
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

