غزل شمارهٔ 1566

Toggle stanza 1
خویش را در کوی بی خویشی فگن
1

خویش را در کوی بی خویشی فگن

تا ببینی خویش را بی خویشتن

2

جرعه ای بر خاک میخواران فشان

آتشی در جان هشیاران فگن

3

هر که را دادند مستی در ازل

تا ابدگو «خیمه در میخانه زن »

4

مرغ نتواند که در بند زبان

صبحدم چون غنچه بگشاید دهن

5

باد اگر بوی تو بر خاکم دمد

همچو گل بر خود بدرانم کفن

6

از تنم جز پیرهن موجود نیست

جان من جانان شد و تن پیرهن

7

آنچنان بدنام و رسوا گشته ام

کز در دیرم رهاند برهمن

8

جز خیالش در بدن یک موی نیست

وز غم او هست یک مو هم بدن

9

معرفت، خسرو، ز پیر عشق جوی

تا سخن ملک تو گردد بی سخن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

همچو نقطه خال آن شیرین دهن

زیر لب افتاده بالای ذقن

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 713

آن که را دانم که: اویم دشمنست

وز روان پاک بدخواه منست

رودکیمثنوی‌هاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 15

کرد باید مر مرا و او را رون

شیر تا تیمار دارد خویشتن

رودکیمثنوی‌هاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 72

پس شتابان آمد اینک پیرزن

روی یکسو، کاغه کرده خویشتن

رودکیمثنوی‌هاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 73

کشتیی بر آب و کشتیبانش باد

رفتن اندر وادیی یکسان نهاد

رودکیمثنوی‌هاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 8

هر کجا که پا نهی ای جان من

بردمد لاله و بنفشه و یاسمن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2006

بشنو از دل نکته‌های بی‌سخن

و آنچ اندر فهم ناید فهم کن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2010

ای دلارام من و ای دل شکن

وی کشیده خویش بی‌جرمی ز من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2012

جان من جان تو جانت جان من

هیچ دیدستی دو جان در یک بدن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2016

آمد آمد در میان خوب ختن

هر دو دستت را بشو از جان و تن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2017

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور