Toggle stanza 1
آن که را دانم که: اویم دشمنست
1

آن که را دانم که: اویم دشمنست

وز روان پاک بدخواه منست

2

هم به هر گه دوستی جویمش من

هم سخن به آهستگی گویمش من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

خویش را در کوی بی خویشی فگن

تا ببینی خویش را بی خویشتن

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1566

همچو نقطه خال آن شیرین دهن

زیر لب افتاده بالای ذقن

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 713

هر کجا که پا نهی ای جان من

بردمد لاله و بنفشه و یاسمن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2006

بشنو از دل نکته‌های بی‌سخن

و آنچ اندر فهم ناید فهم کن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2010

ای دلارام من و ای دل شکن

وی کشیده خویش بی‌جرمی ز من

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2012

جان من جان تو جانت جان من

هیچ دیدستی دو جان در یک بدن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2016

آمد آمد در میان خوب ختن

هر دو دستت را بشو از جان و تن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2017

یا صغیر السن یا رطب البدن

یا قریب العهد من شرب اللبن

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2127

یا رب آن روی است یا برگ سمن؟

یا رب آن قد است یا سرو چمن؟

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444

ای خداوندان طاق و طمطراق

صحبت دنیا نمی‌ارزد فراق

سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 45

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور