غزل شمارهٔ 1194

Toggle stanza 1
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
1

آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش

وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش

2

رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست

رخساره به گفتار و من دلشده خاموش

3

پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه

آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش

4

من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی

تا هجر چسان کرد سزای دل من دوش

5

تو خواه، دلا، خون شو و خواهی برو، ای جان

کان شوخ نخواهد شدن از سینه فراموش

6

ای دام فلک زلف تو، دل ها چه کنی صید؟

یوسف که عزیز است به قلب دو سه مفروش

7

عمرم شد و روزی به رخت سیر ندیدم

زیرا که تو می آیی و من می روم از هوش

8

انبوه گدایان جمال است به کویت

مپسند که محروم شوم کشته در آن جوش

9

آتش بودم بی تو به آگنده دوزخ

گر لاله کشم در بر و گر سرو در آغوش

10

گر لطف و کرم نیست، کم از ضربت تیغی

باری برهد این سر تنگ آمده از دوش

11

از ره زدن خسرو اگر منکری، ای شوخ

آن دزد سیه را چه نشانی به بناگوش!

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…