Toggle stanza 1
از خوی کریم تو گنه گشت فراموش
1

از خوی کریم تو گنه گشت فراموش

شرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش

2

دل راه تو پویید و نهد بر سر و جان پای

جان دست تو بوسید و زند بر دل و دین دوش

3

جز بر تو نخوانم که ندرد ورقم بخت

جز از تو نپرسم که نتابد فلکم گوش

4

گویا سخن عشق تو شد قوت خردها

کاندم که کنم وصف تو در دام فتد هوش

5

من خود شوم از هر سخن خویش پشیمان

وین قوم به من هیچ نگویند که خاموش

6

پختیم رنگ و ریشه و لذت نگرفتیم

زین خام حریفان که ندارند به هم جوش

7

گردد دو جهان هیچ چو با هم بنشینند

سلطان قلندروش و ابدال نمدپوش

8

از رفتن دوران هنردوست یتیمم

نتوان پدر از سر شده را گفت که مخروش

9

هرچند به عشرت گذرد فرصت پیری

ایام جوانی نتوان کرد فراموش

10

افسرده تر از صبح خمار شب دوشم

امروز که بر دوش برندم ز می دوش

11

بنشین به خود ار خوش شودت وقت «نظیری »

یوسف که خری مفت به قلب دو سه مفروش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور