غزل شمارهٔ 1195

Toggle stanza 1
او می رود و عاشق مسکین گرانش
1

او می رود و عاشق مسکین گرانش

چون مرده که در سینه بود حسرت جانش

2

بی مهر سواری که عنان باز نپیچد

آویخته چندین دل خلقی به فغانش

3

ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست

ای خلق، بگویید به جوینده نشانش

4

یادست که در خواب شیش دیده ام، اما

از بی خبری یاد ندارم که چسانش

5

یادش دهی، ای باد، گهی نام گدایی

تا دولت دشنام برآید ز زبانش

6

بسیار بکوشم که بپوشم غم خود، لیک

آتش چو بگیرد نتوان داشت نهالش

7

از ناله ام ار خلق نخسپد، عجبی نیست

از بخت خودم در عجب و خواب نگرانش

8

خسرو، نگرانیش همه بر دل خود گیر

کوری دلی را که نباشد نگرانش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور