غزل شمارهٔ 1194
Toggle stanza 1آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست
رخساره به گفتار و من دلشده خاموش
پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه
آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش
من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی
تا هجر چسان کرد سزای دل من دوش
تو خواه، دلا، خون شو و خواهی برو، ای جان
کان شوخ نخواهد شدن از سینه فراموش
ای دام فلک زلف تو، دل ها چه کنی صید؟
یوسف که عزیز است به قلب دو سه مفروش
عمرم شد و روزی به رخت سیر ندیدم
زیرا که تو می آیی و من می روم از هوش
انبوه گدایان جمال است به کویت
مپسند که محروم شوم کشته در آن جوش
آتش بودم بی تو به آگنده دوزخ
گر لاله کشم در بر و گر سرو در آغوش
گر لطف و کرم نیست، کم از ضربت تیغی
باری برهد این سر تنگ آمده از دوش
از ره زدن خسرو اگر منکری، ای شوخ
آن دزد سیه را چه نشانی به بناگوش!
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوش
دردا که تو می آیی و من می روم از هوش
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 477
گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی
تاخلق جهان را بفگندی به خلالوش
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 73
ای بس قدح درد که کردست دلم نوش
دور از لب و دندان شما بی خبران دوش
SanaiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 209
از خوی کریم تو گنه گشت فراموش
شرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 327
Sources
Persian text source: Ganjoor

