غزل شمارهٔ 657

Toggle stanza 1
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
1

غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد

باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد

2

گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود

این زمان دانستم، ای جان، نیست بر عمر اعتماد

3

حرف میم آمد دهانت، هست الف انگشت تو

جز تو کس بر ما چرا انگشت نتواند نهاد؟

4

با نسیم صبح دادم دل که بر در پیش او

داد بلبل در هوای گلبنی دل را به یاد

5

از رخت جان پروری آموخت لعلت، آفرین

شد درین فن عاقبت شاگرد بهتر ز اوستاد

6

جان خسرو هست چشم و غمزه عاشق کشش

عشق جان بازیست، یاران و عزیزان، خیر باد!

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد

تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145

دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید

کس نمی‌داند که کارش از کجا خواهد گشاد

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 59

دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر

کس نمی‌داند که کارش از کجا خواهد گشاد

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 84

طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد

ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1009

من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد

بیننا و بینه قبل التجلی الف واد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1010

مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد

خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 734

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد

پرده شب می‌درید او از جنون تا بامداد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 735

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد

ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 749

آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد

خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 655

در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد

می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 656

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور