غزل شمارهٔ 145
شاعر: جامی
Toggle stanza 1نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد
تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد
اعتقاد حسن خوبانم ز مهر روی توست
لاجرم در شهر مشهورم به حسن اعتقاد
نیست مقصود از سلوک من در اطوار وجود
جز رضای خاطرت جستن ز مبداء تا معاد
گر خدنگ بیوفایی می کشی فهوالغرض
وربه تیغ نامرادی می کشی فهوالمراد
گفته ای در جست و جویم این همه تعجیل چیست
چون کنم بر عمر چندانی ندارم اعتماد
هفت بیتیهای جامی چون به شیراز اوفتاد
خواند حافظ در مزار سعدیش «سبعا شداد»
یافت در کرمان لقب رشک ارم زان کس که ساخت
کاخ ابیات تخلص چون «ارم ذات العماد»
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 655
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 656
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 657
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 59
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 84
طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1009
من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد
بیننا و بینه قبل التجلی الف واد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1010
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 734
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
پرده شب میدرید او از جنون تا بامداد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 735
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 749
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

