غزل شمارهٔ 658

Toggle stanza 1
ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید
1

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید

چون خط سبز جوانان نغز و جان پرور دمید

2

در خیالت، ای خیال ابروانت ماه عید

اذهبا قبلی و روحی، بیننا بعد بعید

3

مثل رویت در بنی آدم کسی هرگز ندید

دست نقاش ازل تا نقش آدم برکشید

4

باد صبح از خاک کویت مژه ای می داد دوش

آب چشمم بر سر کویش به هر سو می دوید

5

ای نصیحت گو، برو، از من چه می خواهی که نیست

در من این مذهب که روزی شیخ باشم یا مرید

6

گر جهانی بر سر آیندم به شمشیر جفا

هیچکس پیوند من از دوست نتواند برید

7

دوستان گویند خسرو را ملامت در وفاست

ای عزیزان، هر نفس یاری دگر نتوان گزید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور