غزل شمارهٔ 111

Toggle stanza 1
زاد چون از صبح روشن آفتاب
1

زاد چون از صبح روشن آفتاب

ساقی خورشید رو در ده شراب

2

لعل ندهی آن عرق در ده که چون

گل برآرد هم گل ست و هم گلاب

3

خرم آن کو غرق می باشد مدام

چون خیال دوست در می های ناب

4

عاشقی با پارسایی هم خوش است

همچنان کافتاد میان باده آب

5

هست ما را نازنینی می پرست

کو گهم بریان کند گاهی کباب

6

نیم شب کامد مرا بیدار کرد

من همان دولت همی دیدم به خواب

7

بیخودی زد راهم از نی تا به صبح

خانه خالی بود و او مست و خراب

8

آخر شب صبح را کردم غلط

زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب

9

زلف بر کف شب همی پنداشتم

کز بناگوشش برآمد آفتاب

10

خاست از خواب و شرابم داد و گفت

نوش کن بر پادشاه کامیاب

11

شاه قطب الدین، کلید هفت ملک

کز درش دارد جهانی فتح باب

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور