غزل شمارهٔ 1461

Toggle stanza 1
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
1

به دیدنت که من خو گرفته می آیم

بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم

2

چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت

به خشم روی نتابی، گرت به خواب آیم

3

شبی به خواب نیاسوده ام، بیا که مگر

ز دولت تو به خواب اجل نیاسایم

4

گریست دیده بسی خون ز رشک حسرت، از آنک

شبی به کوی تو خاری خلید در پایم

5

ز بهر آنکه نبوسد کسی درت جز من

ز خون دل همه خاک درت بیالایم

6

گهی فتاده بدم نیم سوخته جانی

وزید بادی از آن کوی و برد بر جایم

7

برون نمی رود از کام تلخی هجرم

اگر چه من به سخن خسرو شکر خایم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور