غزل شمارهٔ 621
شاعر: جامی
Toggle stanza 1من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
حدیث سفله خزف، عقد گوهر است سخن
زهی سفه که من این را به آن بیارایم
به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر
کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم
ز شعر شعر کزین پیش بافتم امروز
جز آب دیده و خون جگر نپالایم
فضای ملک سخن گرچه قاف تا قاف است
ز فکر قافیه هر لحظه تنگ می آیم
سخن چو باد و من از فاعلات و مفعولات
ذراع کرده شب و روز بادپیمایم
سحر به ناطقه گفتم که ای به رغم حسود
به کارگاه سخن گشته کارفرمایم
کشم ز طبع سخن سنج رنج رخصت ده
که سر به جیب خموشی کشم بیاسایم
جواب داد که جامی تو گنج اسراری
روا مدار کزین گنج قفل نگشایم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به دیدنت که من خو گرفته می آیم
بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1461
به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2314
ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1742
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
ز پای تا به سر خویش چشم بینایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5767
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

