غزل شمارهٔ 1882
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1چو کار جهان نیست جز بیوفایی
چو کار جهان نیست جز بیوفایی
درو با امید وفا چند پایی
رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان
به جایی که نبود امید رهایی
بلند آفتابی ست هر یک که بینی
بگرد اندرو در هوای هوایی
اگر آدمی غرقه گردد به دریا
از آن به که با کس کند آشنایی
اگر چه بسی دردها هست، لیکن
جداگانه دردی ست درد جدایی
چو دیدی که هستی بقایی ندارد
ز هستی چه لافی در این لابقایی؟
مرو بهر مشتی درم نزد هر خس
مکن خدمت گاو چون روستایی
به جیب فلک، خسروا، دست در کن
به هر جا چو دونان چه دامن گشایی؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چو چینی شدم محو نازک ادایی
ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2802
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی
رسایی مدان تا ز خود بر نیایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2803
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم، دیدِهٔ روشنایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 492
اگر چه لطیفی و زیبالقایی
به جان بقا رو ز جان هوایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3120
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 24
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

