غزل شمارهٔ 212

Toggle stanza 1
ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارش
1

ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارش

شهید انتظار جلوه خویش ست گفتارش

2

ادای لاابالی شیوه مستی در نظر دارم

سر پرشورم از آشفتگی ماند به دستارش

3

ندانم رازدار کیست دل؟ کز ناشکیبایی

کشم تا یک نفس لرزد به خود صد ره ز هنجارش

4

بدین سوزم رواجی نیست هی فرهاد را نازم

که از تاب شرار تیشه ای گر مست بازارش

5

چو بینم زلف خم در خم به عارض هشته ای گویم

که اینک حلقه در گوش کمند عنبرین تارش

6

ز هم پاشیدن گل افگند در تاب بلبل را

اگر خود پاره های دل فرو ریزد ز منقارش

7

بتی دارم که گویی گر به روی سبزه بخرامد

زمین چون طوطی بسمل تپد از ذوق رفتارش

8

بدا گر دوست زندان مرا تاریک بگذارد

بدین حسنی که درگیرد چراغ از تاب رخسارش

9

بنای خانه ام ذوق خرابی داشت پنداری

کز آمد آمد سیلاب در رقص ست دیوارش

10

غمم افگند در دشتی که خورشید درخشان را

گدازد زهره وقت جذب شبنم از سر خارش

11

وکالت کرد خواهم روز محشر کشتگانش را

نباشد تا در آن هنگامه جز با من سر و کارش

12

نه از مهرست کز غالب به مردن نیستی راضی

سرت گردم تو می‌دانی که مردن نیست دشوارش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به ساز نیستی بسته‌ست شور ما و من بارش

بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1779

من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارش

مدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 483

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش

چه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1222

سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش

زبان بازی به کاکل می کند مژگان خونخوارش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4929

همان یوسف که مصر آمد به تنگ از بس خریدارش

به پشت کار حسن او نیرزد روی بازارش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4930

عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارش

دهد از دور شبنم آب، چشم خود ز گلزارش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4931

حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش

که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4932

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش

عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 139

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور