Toggle stanza 1
مپرس حال اسیری که در خم هوسش
1

مپرس حال اسیری که در خم هوسش

به قدر کسب هوا نیست روزن قفسش

2

به عرض شهرت خویش احتیاج ما دارد

چو شعله ای که نیاز اوفتد به خار و خسش

3

صفا نیافته قلب از غش و مرا عمری ست

که غوطه می دهم اندر گداز هر نفسش

4

ز یأس گشته سگ نفس در تلاش دلیر

مگر ز رشته طول امل کنم مرسش

5

ز رنگ و بوی گل و غنچه در نظر دارم

غبار قافله عمر و ناله جرسش

6

مرا به غیر ز یک جنس در شمار آورد

فغان که نیست ز پروانه فرق تا مگسش

7

جگر ز گرمی این جرعه تشنه تر گردید

فغان ز طرز فریب نگاه نیم رسش

8

خوشم که دوست خود آن مایه بی وفا باشد

که در گمان نسگالم امیدگاه کسش

9

بهار پیشه جوانی که غالبش نامند

کنون ببین که چه خون می چکد ز هر نفسش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور