غزل شمارهٔ 738

Toggle stanza 1
بیا که هیچ بهاری به حسرتِ ما نیست
1

بیا که هیچ بهاری به حسرتِ ما نیست

شکسته‌رنگیِ امید، بی‌تماشا نیست

2

به قدرِ پر زدنِ ناله وسعتی داریم

غبارِ شوق جنون‌مشرب است، صحرا نیست

3

ز ما و من به سکوت ای حباب قانع باش

که غیرِ ضبطِ نفس، نامِ این معما نیست

4

غنا مخواه، که تمثالِ هستیِ امکان

برونِ آینهٔ احتیاج پیدا نیست

5

چو موج اگر به شکستی رسی غنیمت دان

در این محیط که جز دستِ عجز بالا نیست

6

به هرچه می‌نگری پرفشانِ بی‌رنگی‌ست

که گفته است جهان آشیانِ عنقا نیست

7

اگر ز وهم برآیی چه موج و کو گرداب

جهان به خویش فرو رفته است، دریا نیست

8

حسابِ هیچکسی تا کجا توان دادن

بقا کدام و چه هستی؟ فنا هم از ما نیست

9

به آرمیدگیِ شمع رفته‌ایم از خویش

دلیلِ مقصدِ از سر گذشتگان، پا نیست

10

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل

که هر طرف نگری، جز درِ قفس وا نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست

ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64

به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست

صفای وقت جز از باده مصفا نیست

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97

سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواق

چه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟

حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 2

شهی که پاس رعیت نگاه می‌دارد

حلال باد خراجش که مزد چوپانیست

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 36

ز زلف او دل عشاق را محابا نیست

کبوتران حرم را ز دام پروا نیست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1794

به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست

سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1795

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

علامہ اقبالجاویدنامهفلک مشتریبخش 2 - نوای حلاج

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 17

گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست

کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست

نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 75

تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیست

هنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 739

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور