غزل شمارهٔ 814

شاعر: عطار

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 32

صنف: غزل

Toggle stanza 1
ترسا بچه‌ای به دلستانی
1

ترسا بچه‌ای به دلستانی

در دست شراب ارغوانی

2

دوش آمد و تیز و تازه بنشست

چون آتش و آب زندگانی

3

دانی که خوشی او چه سان بود

چون عشق به موسم جوانی

4

در بسته میان خود به زنار

بگشاده دهن به دلستانی

5

در هر خم زلف دلفریبش

صد عالم کافری نهانی

6

آمد بنشست و پیر ما را

بنهاد محک به امتحانی

7

القصه چو پیر روی او دید

از دست بشد ز ناتوانی

8

دردی ستد و درود دین کرد

یارب ز بلای ناگهانی

9

دردا که چنان بزرگواری

برخاست ز راه خرده دانی

10

ترسا بچه را به پیش خود خواند

پس گفت نشان ره چه دانی

11

گفتا که نشان راه جایی است

کانجا نه تویی و نه نشانی

12

چون پیر سخن شنید جان داد

عطار سخن بگو که جانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور