Toggle stanza 1
چارهٔ کار من آن زمان که توانی
1

چارهٔ کار من آن زمان که توانی

گر بکنی راضیم چنان که توانی

2

داد طلب کردم از تو داد ندادی

گر ندهی داد می‌ستان که توانی

3

گفته بدی من ندانم و نتوانم

داد تو دادن یقین بدان که توانی

4

گر به سر زلف دل ز من بربودی

باز ده از لب هزار جان که توانی

5

دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو

حکم کنی بر همه جهان که توانی

6

ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز

وین همه فتنه فرو نشان که توانی

7

جملهٔ آزادگان روی زمین را

بنده کن از چشم دلستان که توانی

8

جملهٔ دل مردگان منزل غم را

زنده کن از لعل درفشان که توانی

9

یک شکر از لعل تو اگر بربایم

عذر بخواهی به هر زبان که توانی

10

گر ز تو عطار خواست بوس و کناری

هیچ منه داو در میان که توانی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور