غزل شمارهٔ 848
شاعر: عطار
Toggle stanza 1دلا در راه حق گیر آشنایی
دلا در راه حق گیر آشنایی
اگر خواهی که یابی روشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی ای دل
میندیش آن زمان تا خود کجایی
در افتادی به دریای حقیقت
مشو غافل همی زن دست و پایی
وگر نفس و هوا عقلت رباید
تو میدان آن نفس از خود برایی
وگر همچون که یوسف خود پسندی
کشی در چاه محنتها بلایی
چو ابراهیم بتبشکن بیندیش
به هر آتش که خود خواهی درآیی
تبرا کن دل از هستی چو عیسی
به بند سوزن ای مسکین چرایی
شوی بر طور سینا همچو موسی
درین ره گر بورزی پارسایی
برو عطار مسکین خاک ره شو
به نزد اهل دل تا بر سر آیی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مرا دل با یکی مانده ست جایی
که ناید روزی از کویش صبایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1930
ز بس کز آشنایان زخم خوردم
زند گر حلقه گردم اژدهایی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 4
پدید آمد رسوم بی وفایی
نماند از کس نشان آشنایی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 35
بر من نیستی یارا کجایی
به هر جایی که هستی جان فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2671
دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2672
سؤالی دارم ای خواجه خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2673
بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هر چت حق دهد میده رضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2675
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2707
تو هر روزی از آن پشته برآیی
کنی مر تشنه جانان را سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2708
بیا ای یار کامروز آن مایی
چو گل باید که با ما خوش برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2711
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

