غزل شمارهٔ 408

شاعر: عطار

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: از

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
1
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
2
عاشق تو کسی بود که چو شمع
نفسی می‌زند به سوز و گداز
3
باز خندد چو گل به شکرانه
گر سر او جدا کنند به گاز
4
آنکه بر جان خویش می‌لرزد
کی تواند چو شمع شد جان‌باز
5
تا که خوف و رجات می‌ماند
هست نام تو در جریدهٔ ناز
6
چون نه خوفت بماند و نه رجا
برهی هم ز زنار و هم ز نیاز
7
هست این راه بی‌نهایت دور
توی بر توی بر مثال پیاز
8
هر حقیقت که توی اول داشت
در دوم توی هست عین مجاز
9
ره چنین است و پیش هر قدمی
صد هزاران هزار شیب و فراز
10
با لبی تشنه و دلی پر خون
خلق کونین مانده در تک و تاز
11
از فنایی که چارهٔ تو فناست
توشهٔ این ره دراز بساز
12
تا که باقی است از تو یک سر موی
سر مویی به عشق سر مفراز
13
گرچه هستی تو مرد پرده‌شناس
نیست از پردهٔ تو این آواز
14
پرده بر خود مدر که در دو جهان
کس درین پرده نیست پرده‌نواز
15
گر بسی مایه داری آخر کار
حیرت و عجز را کنی انباز
16
نیست هر مرغ مرغ این انجیر
نیست هر باز باز این پرواز
17
مگسی بیش نیستی به وجود
بو که در دامت اوفتد شهباز
18
یک زمانت فراغت او نیست
باری اول ز خویش واپرداز
19
در دریای عشق آن کس یافت
که به خون گشت سالهای دراز
20
تو طمع می‌کنی که بعد از مرگ
برخوری از وصال شمع طراز
21
هر که در زندگی نیافت ورا
چون بمیرد چگونه یابد باز
22
زنده چون ره نبرد در همه عمر
مرده چون ره برد به پردهٔ راز
23
گر به نادر کس این گهر یابد
خویش را گم کند هم از آغاز
24
پای در نه درین ره ای عطار
سر گردن‌کشان همی انداز

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1114

نازنینان و چاربالش ناز

خاکساران و آستان نیاز

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1130

عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.

شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.

جامیبهارستانروضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)بخش 11

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز؟

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 67

ای به خلق از جهانیان ممتاز

چشم خلقی به روی خوب تو باز

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 311

عابدی را پادشاهی طلب کرد.

اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.

سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 18

ای دل خرقه سوز مخرقه ساز

بیش ازین گرد کوی آز متاز

سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

خضر راه حقیقت است مجاز

مکن این در به روی خویش فراز

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4823

چون تو کردی حدیث عشق آغاز

پس چرا قصه شد دگرگون باز؟

عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 133

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور